تبليغاتX
۞ چشمک تک ۞
۞ چشمک تک ۞
( )

همدم روزهای زمستانی من...

 

 

ای یگانه من در زندگی ؛ به کنارم بیا و در برم بنشین کنار آتش که زمستان بس سرد است

 

دستان گرمت را به دستانم بده که جز گرمای دستانت و  وجودت زمستان هیچ برایم نگذاشته !

 

روزها کوتایند؛شب ها بسیار؛ کوه سپید سپید ؛چراغ ؛کم سو است  و چشمان ما خواب آلود !

 

به من بنگر تا برقی به چشمان خمارم افتد پیش از به خواب رفتنم ! بیا بخوانیم دست در دست

 

هم با شکوهی بی نظیر شعر سرد زمستان را…..

 

بیا شرب زمستانی بنوشیم در هوای سرد زیر برف جای همیشگی؛ روی کوه ها ؛ توی برف پا به پای هم !

 

به من از تپش های قلبت بگو که شکوهش بس عظیم تر از برف پشت پنجره هاست .

 

چهره ی غمگین و سرد آسمان مرا به غم فرو می برد؛ اما با نگاهی به سیمایت

 

که گرم و مثل آتش میوه ی زمستان است بر چهره ی برافروخته ام لبخند امید می نشاند.

 

                         بیا کنارم در زمستان بگیر دستانم

                                                   

                                                    که بس شیفته ی توام !!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 18:11 توسط مژده |

( )

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........


+ نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 23:48 توسط مژده |

( )
کجایی؟

 

دنیا تمام شده است...

 

دیگر منم و شبستانی پاک،

 

منم و در غرفه ای آبی،

 

کفش آب و سقفش آسمان و دگر هیچ...سینه ی باز دریا...

 

طاق باز بر موج،دراز کشیده،

 

دست ها در زیر سر بالش کرده،

 

خود را به دامن نرم و مهربان آب سپرده،

 

همراه نسیم شوخ و بازیگر و بس دانک و شیرین کارم...

 

چه سفری؟

 

چه دنیایی؟

 

کجایی ای همسفر سفرهای نیمه شبان خوب من ؟

 

ای که یادت رفرف شوق من است

 

و هر صبحگهی مرا تا بارگاه ملکوت خدا

 

به معراج هایی شگفت می برد.

 

کجایی ای ماسینیون من!

 

ای چشمه ی جوشان حکمت !

 

ای آفتاب سوزان عرفان !

 

ای مهتاب مهربان امید!

 

ای ایمان!

 

ای عشق!

(دکتر شریعتی)


+ نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 11:56 توسط مژده |

یادته؟؟ ( )
 

                    

عریزم،یادته روزهای اول آشناییمون

خندیدن ها،نگاه کردن های بی انتهایمون

یادته بهت گفتم ماه منی،تو گفتی :از آسمون برام قشنگتری!

یادته قدم می زدیم توکوچه های عاشقی،توی اون هوای سرد،زمین های خسیس خاکی. 

یادته از باغچه ی همسایمون یه دسته گل رز رو چیدی با یه روبان قرمز توی اون الاچیق همیشگی.

یادته گرسنه بودی گفتم دلت کباب می خواد!!!گفتی نه تو رو می خواد.

یادته وقتی با چتر زیر بارون قدم می زدیم حواست با طر بارون رفته بود به آسمون!

گفتم کجایی؟گفتی پی یه فرشته تو آسمون.

یادته دفتر خاطراتمون!گفتی بیا بازش بکن اینا همه واسه تو ء.گفتم چیه؟گفتی یه دنیا خاطره.

روز عشق،شال گردنی که دوست داشتی ،یادته؟!!

وقتی واست خریدمش بال در آوردی ، یادته؟!!!

زیر برف با چکمه های آبی،خوردم زمین،با پای زخمی ،یادته؟؟

هدیه جشن تولد، انگشتر نقره با شکل قلبو، یادته ؟؟

شال بنفش با گل های سفید، روز ولنتاین، یادته؟؟!!

شب تاریک با شمع های رمانتیک، با آهنگ غم انگیز، یادته؟؟

گفتی عوضش کن اشکم در اومد ،یادته ؟؟

نه ،یادت نیست فقط توی دفتر خاطراتته؟؟

کجان اون خاطرات؟سوختن در آتش بی وفایی ، سوختن.

mozhde

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 0:21 توسط مژده |

( )
سلامی به گرمی خورشید خاموش به تمام دوستان عزیزم 
 
 
وبعد از رفتنت..
 

شبي

از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
 
تو را با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم
 
تمام شب براي با طراوت ماندن
 
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
 
پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 
تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
 
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من
 
تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي
 
از تنهايي و حسرت رها كردم.
 
اين بود آخرين حرفت و رفتي...!
 
و من بعد ار عبور تلخ و غمگينت
 
چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي
 
خورشيد وا كردم.
 
نمي دانم چرا رفتي...؟
 
نمي دانم چرا...؟
 
 شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 
نمي دانم كجا...؟
 
تا كي...؟
 
براي چه...؟
 
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از
 
رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
 
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
 
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
 
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتنت آسمان چشم هايم خيس باران بود
 
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد
 
من بي تو تمام هستم از دست خواهد رفت
 
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
 
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
 
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 
و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
 
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد...
 
برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت
 
قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
 
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو :
 
كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
 
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
 
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
 
در امواج پاييزي ترين ويراني يك دل
 
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
 
نمي دانم چرا...؟
 
شايد به رسم عادت پروانگي مان باز براي
 
شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
 
دعا كردم
.....

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 20:9 توسط مژده |

( )

سلام دوستان خوبید منو ببخشید که خیلی وقت نتونستم بیام چون خیلی سرم شلوغ بود واقعا دلم براتون تنگ شده بود خوشحال می شم بعد از مدت ها دوباره نظراتتون رو بخونم

 

هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛

بنشينيد و فكر كنيد.

 

يك دقيقه وقت بگذاريد

و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و

دلواپسي هاي آينده پاك كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد

و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش

غصه خوردن و تنش عصبي دارد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

تا از افكار منفي خلاص شويد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

تا به تمدد اعصاب بپردازيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد

يك دقيقه وقت بگذاريد

و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت

به وجود بياورد

و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد

كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است

درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت 12:51 توسط مژده |

( )
شعري براي تو
 
قورت مي دهم
همه دلتنگيهايم را
و تلخ نوشته هايم را
سر مي كشم
انكار نمي كنم
لج كرده ام
كه برايت بنويسم
گريه كنم
عاشقت بمانم
لج كرده ام
دوستت داشته باشم
دلم مي خواهد باور كني
دوستت دارم
همين
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 17:54 توسط مژده |

21 سوال فنی درباره ی آقایان ( )

1.چرا مردا دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

2.چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

3.شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

4.ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند

5.به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد(نکته کنکوری)

6.خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

7.دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
فکري ندارند - کاری ندارند

8.در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست

9.اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد

10.آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"

11.تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند

12.زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم

13.یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

14.شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

15.آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

16.رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند

17.چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

18.چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

19.شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند

20.فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید

21.نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30ساعت 16:55 توسط مژده |

( )
 

طعمش‌تلخ‌بود.
تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم.
نمي‌دانستيم‌كه‌دواست.
دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است.
معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم.
شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام.
دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و
تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس،
نام‌آنچه‌از دستش‌داديم )صبر) بود !!

 دوستارتون دختر تنهای شب

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 23:27 توسط مژده |

( )


هیچ گاه از این نمی ترسم که مرا بشناسی و دوست نداشته باشی همواره این که نشناخته دوستم بداری می ترساندَم ...
همیشه از این که چون خورشید پشت ابربودی و روشنایی عشقم ازاندک نور  تو بوده خشنود بودم ، چشمانت را در چشمان خود نمی دیدم امّا زمین تیره و تار در مقابل چشمانت آینه بود و همواره انعکاس زیبایی آن ها را می نگریستم...
تو خورشید بودی و من آفتابگردان چشمان تو؛ تو نتوانستی از میان این همه آفتابگردان مرا بشناسی ، تو همه را از یک دریچه نگریستی ، آنان را که بود و نبودت برایشان تفاوتی نمی کرد و با هر سوسویی می گشتند با من یکی دانستی با منی که فقط با دیدن روی تو سر از خاک بر می داشتم ...
تو آن عقابی بودی که روزگاری بر فراز این کوه پر زدی ، تو مرا دیوانه ی صدای بال هایت کردی ، لحظه ای از کویم گذر کردی و باز هم ره به سوی آسمان بردی ؛ با آمدنت بهاری بودم و با رفتنت خزانی ، هیچ گاه بهار من دقایقی بیش طول نکشید ، رفتی امّا صدای بال هایت در گوشم پیچید...
تو محبوبه ی شب بودی و من بلبل باغ همسایه ؛ شبی که برای اوّلین بار عطر تو خواب را از سرم می پراند ، صدای خود را در شب رها کردم ، سپیده که زد صدایی برایم نمانده بود ، همه ی گل ها مرا بیگانه می نگریستند ، آن ها نمی دانستند که بی تو نایی در حنجره ندارم ...
 
کاش ! ای کاش می توانستی؛ می توانستی تنها لحظه ای ، جای من باشی ...


 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت 0:24 توسط مژده |

مطالب پيشين