تبليغاتX
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ ღღღღ ۞ چشمک تک ۞ღღღღ



دلم گرفته واسه !

فریاد! فریاد!

فریاد! فریاد!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام.
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر:
خون می فشاند- جای می_ بر جام ایام!
فریاد! فریاد!
از دامن یخ بسته و متروک الوندتا بیکران ساحل مفلوک کارون
هر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشق.
هر جا که قلبی زنده، مدفون گشته در خون...
هر جا که آه بیس آوارگی ها...
دل می شکافد، در خم پس کوچه ی مرگ:
در سینه ی بی صاحب یک طفل محزون...
هرجا که دیروزش، غم افزا حسرتی تلخ:
بر دیده ی بیکاری بد بخت فرداست...
هر جا که روزش، انعکاسی وحشت انگیز:
از شیون تک سرفه ی خونین شبهاست.
یا جان انسانی، بساز مطرب پول:
بازیچه ای بر سردی لب دوز لبهاست.
هر جا که رنگ زندگی، از چهره ی عشق:
از ترس فرداهای نا کامی، پریده است.
یا هستی و ناموس فرزندان زحمت:
یا مال مشتی رهزن دامن دریده است.
یا آتش عصیان صدها کینه ی گیج:
در تنگ شب- در خون خاموشی طپیده است...
دریا... بدریا...
صحرا بصحرا- سر بسر- تا اوج افلاک:
آنسان که من کوبیده ام بر فرق اوراق.
فریاد عصیان؛ از تک دلها رمیده ست
فریاد !.. فریاد!..
شامم سیه - بامم سیه - دل رفته بر باد...
سرگشته ام در عالمی سر گشته بنیاد.
کاشانه ام: سرپوش عریان سفره ی فقر.
گمنامی ام: تابوت یادی رفته از یاد.
در سینه ام دیگر نشانی از نفس نیست.
در خانه ام جز سایه ی بیگانه، کس نیست...
دیوانه شد؛ ز بس بیگانه دیدم!
بیگانه با خود؛ بسکه (خود) دیوانه دیدم
پروردگارا!
پس مشعل عصیان دهر افروز من کو؟
فردای ظلمت سوز من کو؟ روز من کو؟
فریاد افلاک افکن دیروز من کو؟
رفتند!... مردند؟!
فریاد!... فریاد!
ای زندگی ها..!
ای آرزوها..!
ایآرزو گم کرده خیل بینوایان!
ای آشنایان!
ای آسماتها! ابرها! دنیا! خدایان!
عمرم تبه شد، هیچ شد، افسانه شد، وای!
آخر بگویید!
بر هم درید این پرده ی تاریک ابهام!
کشکول نا چاری بدست و، واژگون پشت:
تا کی پی تک دانه ای: پابند صد دام!؟
تا کی ستم پی سایه ی بیگانه بر سر:
لب بسته- سرگردان، ز سرسامی بسرسام!؟
فریاد..! فریاد..!
فریاد از این شام سیه کام سیه فام!
فریاد از این شهر!
فریاد از این دهر!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام؟
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر
خون می فشاند- جای می -بر جام ایام
فریاد..! فریاد..!
آری؟ بدینسان تلخ و طوفانزا و مرموز...
هر جا و هر روز...
پیچیده وحشت گستر این فریاد جانسوز!
لیکن شما، تک شاعران پنبه در گوش
بازیگران نیمه شبهای گنه پوش...
محبوب افیون آفریده، تنگ آغوش..
در انعکاس شکوه ها ، خاموش، مردید؟!
آخر.. خداوندان افسونهای مطرود!
سر گشتگان وادی دلهای مفقود.!
تا کی اسیر «خاطرات عشق دیرین»!؟
مجنون صدها لیلی وهم آفریده...
فرهاد افسون تیشه ی افیون شیرین؟!
تا کی چنین کوبیده روح و منگ و منکوب،
بی قید و بی عار.
در خلوت تار خرابات تبهکار.
اعصابتان محکوم تخدیر موقت.
احساس صاحب مرده تان بازیچه ییاد...
افکارتان سر گشته در تاریکی محض:
درحسرت آلوده پستانی هوسبار؟!
زیباست گر پستان دلداری که دارید...
دلداراز دلداده بیزاری که دارید..
؟آخر، چه ربطی با هزاران طفل بی شیر
یا صد هزاران عصمت آواره دارد؟!
ای خاک عالم بر سر آن قلب شاعر..
آن شاعر قلب...
کاندر بسیط این جهان بیکرانه..
دل بر خم ابروی دلداری سپارد!
شاعر؟! چرا شاعر؟ چه شاعر؟ هرزه گویان!
کور است و بیگانه است با این ملک وملت،
جانی است، هر کس کاندرین شام تبهکام!
این تیره قبرستان انسان های محروم..
با علم بر بدبختی این ملک بدبخت..
بر پیکر ناکامی این قوم ناکام:
رقصان به ا فسون می و محسور افیون:
گیرد زیاری کام و، بریاری دهد کام!
من شاعر عصیان انسانهای عاصی.
افسون شکن ناقوس دنیای فسانه.
دردی کش میخانه ی آزرده بختان.
مطرود در گاه خدایان زمانه..
تا ظلمت افکن صبح فردازای فردا:
در خدمت این شکوه های بیکرانه...
چون آسمانی طایری، ابر آشیانه...
با هر کلام و هر طنین و هر ترانه .
دل می زنم - در تنگ شب - صحرا به صحرا ...
تا جویم از فردای انسانی، نشانه...
............................
فریاد! فریاد!
(کارو)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 19:53  توسط مژده  | 



 

می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

 

     می برم تا ز تو دورش سازم

     ز تو ای جلوه ی امید محال

     می برم زنده بگورش سازم

     تا از این پس نکند یاد وصال

 

     ناله می لرزد..می رقصد اشک

     آه بگذار که بگریزم من

     از تو ای چشمه ی جوشان گناه

     شاید آن به که بپرهیزم من

 

     بخدا غنچه ی شادی بودم

     دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله ی آه شدم صد افسوس

     که لبم باز بر آن لب نرسید

 

     عاقبت بند سفر پایم بست

     می روم خنده به لب خونین دل

     می روم از دل من دست بدار

     ای امید عبث بی حاصل

                                           " فروغ فرخزاد"

***************************************************

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 19:20  توسط مژده  | 



 

     

  سلام به دوستان گلم امید وارم حالتون خوب باشه


يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه

            و بهت بخنده  ...  گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟  گفتي اگه چشم هاي قشنگتو  بباره                       آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛  وقتي آسمونِ چشام خواست بباره  تنهام نزار ...

            گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره . و تو هم                     اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ... (سخته يکي بهت بگه ستارها ببینمت بعد یه کم................                    که  بگذره بگه ديگه نيا ببينمت)نه؟؟؟

                 گفتي مرا دوست نداري گله اي نيست، بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست . گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن، گفتي:که نه بايد بروم حوصله اي نيست. پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف، تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست. گفتي که کمي فکر خودم باشم، و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست. رفتي تو ،خدا پشت و پناهت به سلامت
                             بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست...

         

                                                                  
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 19:10  توسط مژده  | 



سلام

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 20:57  توسط مژده  | 



وسواس
غلامعلی خان سلانه سلانه از پله های حمام بالا آمد. کمی ايستاد و نفس خود را تازه کرد و باز به راه افتاد. هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ايستاد.انگشت به پيشانی خود گذارد؛ شقيقه ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را درهم کشيد و چند مرتبه شيطان را لعن کرد.
درست فکر کرده بود.اکنون به يادش می آمد که وقتی خواسته بود غسل کند ، يادش رفته بود استبراء کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.گذشته از اين که لباسش نيز نجس گرديده و بايد هنوز چرک نشده عوضُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُش کند.
چند دقیقه مردد ماند .خواست باور نکند :«شایداشتباه کرده م ...» ولی نه ،درست بود .تمام قراین گواهی می دادند .خواست برگردد ودوباره به حمام برود ، ولی هم خجالت کشید واز این لحاظ که ظهر نمازش را سر وقت خوانده بود وتا نماز مغرب وقت زیاد داشت که تجدیدغسل کند ، تنبلی کرد و بر نگشت .
چند بار دیگر شیطان را لعنت کرد ، بغچه ی حمام خود را زیر بغل جا به جا کردوعبای خود را به روی آن کشید وبازسلانه سلانه به راه افتاد . 
آفتاب ، شیشه های سقف حمام را قرمز کرده بود که غلامعلی خان توی خزینه ، انگشت به در گوش خود گذارده بود وقربت الی الله غسل می کرد .
سعی میکرد هیچ یک از مقدمات ومقارنات را فراموش نکند .سوراخ های گوش خود را دست مالید ،توی ناف خود را سرکشی کرد .استبرائ وبعد هم نیت ، وبعد شروع کرد :یک دور به نیت طرف راست،یک دور به نیت طرف چپ ؛ ...که بر شیطان لعنت !...ازدماغش خون باز شد .
دست به دماغ خود گرفت .آب خزینه را به هم زد تا رنگ خون محو شد .وبعد هول هول از خزینه درآمد ودرگوشه ای از حال رفت .
خانه اش نزدیک بود .استاد حمام عقب پسرش فرستاد .او را با لنگ و قدیفه اش خشک کردند.خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند واز حمام بیرونش بردند .
دو ساعت از شب گذشته بود که به حال آمد .پاشد نشست واز زنش وقایع را پرسید.ولی او هنوز شروع نکرده بود که خودش همه چیز را به خاطر آورد.زنش را فرستاد تا بغچه ی حمامش راحاضر کند وخودش زود لباس پوشیدوبه راه افتاد .
حمام گذرشان تا به حال حتما بسته بود .واگر هم نبسته بود او هرگز رویش نمی شد
 دیگر به آن جا برود .آنروز تمام بساط حمامی بیچاره را به خون کشیده بود .ناچار به راه افتاد .او دو سه کوچه گذشت ودر میان یک بازارچه ی تاریک سر در آورد .
چراغ موشی راه روی حمام بازارچه ، از ته پله ها سوسو می کرد ودرو دیوارکدر تر از آنچه بود ، نمایان می ساخت.
غلامعلی خان ، خوشحال از اینکه حمام هنوز بسته نشده است ، از پله ها سرازیرشد.آخرین دلاک نوبتی حمام داشت بساط را ور می چید لنگ های خیس را به هم گره می زدو از در ودیوار می آویخت .یا قدیفه های کار کرده را تا می کرد.دمپایی ها را به کناری می زد ومی خواست چراغ را هم خاموش کند .
غلامعلی خان  هنوز از در وارد نشده بود که صدای او را شنید :
-آقا حموم تعطیل شده .
-سام علیکم...من انقدی کار ندارم ...یه زیر آب می رم ومی آم.
-آقا جون گفتم حموم تعطیل شده ...آخه مردم هم راحتی دارن ؛ وقت و بی وقت که حموم نمی آن که.
-چرا اوقاتتو تلخ می کنی داداش ؟ تا یه چپق چاق کنی ، منم اومده م ...ولباس خود را در آورد .لنگی به خود بست و راه افتاد
داخل حمام تاریک بود .چراغ خواست .دلاک تنبلی کرد واز همان بالای در ، تنها پیه سوز حمام را روشن کرد وبه دست او داد.غلامعلی خان در گرم خانه ی حمام را باز کرد .بسم اللهی گفت و وارد شد .
سایه ی بزرگ ولرزان سر خود که تا وسط گنبد های سقف حمام کشیده شده بود ،با ترس نگاهی کرد وبه فکر فرو رفت .بلند تر یک بسم الله دیگری گفت وخود  را به پله های خزینه رسانید.پیه سوز را بالای پله ها ، لب سنگ خزینه گذاشت.
 یک مشت آب مزمزه کرد .یک مشت هم به صورت خود زد .با یکی دو مشت دیگر ،پاهای خود را شست وخزینه فرو رفت. خزینه تا لب سنگ  آن پر شده بود .آب داغ خوبی بود .بدن خود را با کیف مخصوصی دست می مالید .شعله ی پیه سوز کج وراست می شدو سایه روشن دیوار تغییر می کرد .غلامعلی خان این یکی را در می یافت ، ولی گمان می کرد
از ما بهتران می ایند ومی روند وهوا تکان می خورد وشعله را می جنباند .چند دقیقه صبر کرد .صدایی نیا مد .یک بسم الله بلند گفت...وشعله ی پیه سوز ساکت شد.
فکر خود را هر طور بود مشغول کرد.ترس وتاریکی را از یاد برد .وسه بار دیگر بدن خود را دست مالید وبه زیر آب فرو رفت .سر کیف آمده بود.زیر آب ، پاهای خود را به ته خزینه فشارداد وسبک وآهسته دو سه ثانیه خود را درمیان  آب نگه داشت.وبعد سر خود را ازآب به در آورد .
یک باره ترسید .همه جا تاریک شده بود .چشم های خود را مالید .اهه !مثل اینکه سرو صورت ودست هایش چرب شده بود.بیش تر ترسید .ودلاک را با فریادی وحشت آور ، دو سه بارصدا زد.دلاک سراسیمه وارد شد .هردو در یک آن ، با تعجب از هم پرسیدند :
-پس چراغ چه شد ؟!...وهردو در جواب ساکت ماندند .
دلاک برگشت ویک چراغ دیگر آورد .پیه سوز پیدا نبود ولی روی آب خزینه روغن چراغ موج می زد .وسرو سینه ی غلامعلی خان چرب شده بود .
دلاک چندتا فحش نثار استاد حمام کرد و غلامعلی خان از روی خشم وبی چارگی یک لااله الا الله گفت و در آمد.روغن چراغ ها را با قدیفه ی خود پاک کرد.لباس پوشید وغر غر کنان  رفت.
 
 
***
فرداصبح ، قبل از اذان ، باز غلامعلی خان از کنار کوچه، بغچه ی خود را به زیر بغل زده بود ، عبا را به سر کشیده بود وسلانه سلانه به سوی حمام می رفت .وزیر لب معلوم نبودشیطان را لعن می کرد  
ویا لا اله الله می گفت...
هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربه الی الله به جا بیاورد
 
 
(جلال آل احمد)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 14:53  توسط مژده  | 



ماسک هايي براي برطرف کردن خارش و سرخي پوست


خارش يک احساس موضعي يا عمومي است که در اثر تحريک خفيف رشته هاي عصبي حس درد در امراض پوستي و بيماري هايي چون قند، کبد و صفراوي، نقرس و اختلالات غده تيروئيد، بروز مي کند. اين خارش ها با عدم استفاده از داروهاي شيميايي که موجب حساسيت و خارش مي شود.

عدم تماس با محرک هاي مکانيکي چون لباس هاي زيرپشمي، استفاده از حمام هاي کلوئيدي، استفاده از داروهاي بي حس کننده موضعي در مواردي خاص و داروهاي ضد آلرژيک درمان مي شود. در طول عمر هر انساني به خصوص خانم ها بعضي از نقاط پوست به خصوص پوست دست و صورت، قسمت هايي قرمز شده و شديدا به خارش مي افتد که براي برطرف نمودن خارش و سرخي پوست مي توان از يکي ماسک هاي زير استفاده کرد. يکي از بهترين ماسک هايي که مي توان براي از بين بردن خارش و سرخي پوست استفاده نمود ،استفاده از کوبيده نعناع و برگ هاي کاهو مي باشد که اين کوبيده را بر روي پوست ماليده و پس از 40 دقيقه صورت را با آب سرد مي شوييد. براي کوبيدن آنها را پس از شستن ريز نموده و در هاون ريخته و کاملا له نموده تا آب بيندازد از اين آب نيز مي توان تا چند روز استفاده کرد، اين عمل را بايد هر روز تکرار کرد تا سرخي هاي پوست از بين برود. گشنيز را له کرده سپس آنرا با نان خشک شده ريز مخلوط کنيد اگر اين مرهم را در محل خارش قرار دهيد و اين عمل را روزي سه بار تکرار کنيد با گذشت زمان خارش پوست برطرف مي شود. مرزه را پخته و آن را کاملا له کنيد آب خارج شده از آنرابر روي محل خارش ماليده، اين عمل را هر روز به مدت 30 دقيقه تکرار کنيد.
نعنا را له کرده و کمي شير به آن اضافه کنيد، اين ماسک را بر روي پوست به مدت 40 دقيقه قرار دهيد. شلغم به علت داشتن ويتامين A در از بين بردن خارش پوست بسيار موثر مي باشد و در اين مورد بهتر است از شلغم رنده شده به اضافه کمي عسل استفاده نماييد و آنرا به مدت 30 دقيقه بر روي محل خارش قرار داده و سپس پوست را با آب ولرم و بعد با آب سرد کاملا بشوييد.ماليدن آب کاسني به علت تب سردي که دارد در از بين بردن خارش هاي پوستي بسيار موثر است.مقداري عدس را پخته و سپس آب آنرا با سفيده تخم مرغ که کاملا رنده شده و کف کرده است مخلوط نماييد و به مدت 20 دقيقه بر روي پوست قرار داده اين ماسک را بايد هر روز بر روي محل خارش قرار دهيد تا بهبودي حاصل شود. يکي ديگر از راه هاي از بين بردن خارش هاي پوستي استفاده از اسفناج له شده با مقداري شير مي باشد.

ترب را رنده کرده و بر روي پوست که قبلا خيس نموده ايد بماليد. اين عمل باعث از بين رفتن خارش هاي پوستي مي شود.ضماد دانه بادام را تهيه کرده سپس آنرا با سرکه مخلوط کنيد، از اين ماسک مي توان براي از بين بردن خارش پوست استفاده نمود. اين ماسک را بايد به مدت 30 دقيقه بر روي محل خارش قرار دهيد. آرد جو پخته شده در سرکه را ، چنانچه بر روي پوست بماليد براي رفع خارش هاي جلدي مفيد است.



دانشمندي به نام کمبات اظهار داشته است که اگر مصرف روغن ذرت به مدت 12 تا 16 ماه ادامه يابد براي بيماران جلدي خارش دار و اگزما اثر شفابخش دارد. اگر آرد گندم را بر روي پوست بدن آهسته مالش دهيد تحريکات جلدي را برطرف مي کند. گرد نخود پخته را به صورت خمير درآوريد و آن را به مدت 30 تا 40 دقيقه بر روي محل خارش قرار دهيد ،اي ماسک براي معالجه خارش ها بسيار مفيد است. ماليدن آرد دانه لوبيا بر روي پوست، براي معالجه خارش هاي شديد بدن و رفع اگزماي خشک و مرطوب اثر شفابخش دارد.تخم گشنيز له شده را با عسل و روغن زيتون مخلوط نموده و در محل خارش بماليد تا معالجه شود.10 گرم برگ آرتيشو را در يک ليتر آب دم کنيد. مقدار 250 گرم در روز، براي درمان اگزما و خارش هاي پوستي بسيار مفيد مي باشد. شلغم را در مقدار کمي آب پخته و به صورت ضماد در محل مورد نظر قرار دهيد. از آب جوشانده آن نيز بر عضو سرمازاده يا در محل خارش استفاده مي شود. ماليدن آب تره يا له کرده آن بر روي پوست براي درمان خارش بدن مفيد است مخصوصا اگر با سماق مخلوط شود موثر تر است (اين ماسک براي درمان کهير نيز موثر است).ماليدن آب اسفناج تازه(شيره اسفناج خام) بر پوست يا قرار دادن له کرده برگ اسفناج براي رفع خارش بدن مفيد است. براي معالجه خارش پوست همراه با ترشح، مقداري گل بابونه را روي محل بپاشيد ، نشستن در طشتي که محتوي جوشانده بابونه است نيز اثر شفابخش زيادي دارد. آب گشنيز تازه يا آب کاهو را روزي چندبار بر روي محل سرخي قرار داده و با گلاب و کافور به صورت بماليد تا سرخي برطرف شود. براي رفع سرخي بايد سرکه و آب گشنيز بر روي محل ماليده شود يا صمغ را در سرکه حل نموده و بر روي سرخي بماليد و يا از داروي بهتري چون خردل در سرکه استفاده نماييد. آب هندوانه مخلوط با عسل و زنجبيل التيام دهنده خارش و آلرژي هاي پوستي است.
ماسک هلو براي خارش و حساسيت بسيار مفيد مي باشد و براي اين کار بايد به مدت 20 دقيقه هلو له شده را روي پوست نازک شده قرار داد. ضماد موز مخلوط با سرکه، خارش هاي پوستي را التيام مي دهد و به علاوه باعث از بين رفتن لکه هاي پوستي ميشود. شست و شو يا کمپرس پوست با جوشانده برگ مورت، خارش و اگزما و  بثورات خارش دار و پوسته دار را شفا مي دهد.استفاده از پودر دانه لوبيا التيام دهنده اگزما و خارش و آلرژي هاي پوستي است.پودر نشاسته يا ضماد آن تحريکات پوستي ،اگزما، خارش ها و ديگر اختلالات پوستي را برطرف مي نمايد.جوشانده برگ درخت گردو، التيام دهنده اگزما، زردزخم و اختلالات پوستي است. شست و شو يا کمپرس پوست با خيسانده دانه کتان، سبب التيام خارش، کهير و اگزما و ديگر تحريکات پوستي مي گردد. جوشانده عناب ،التيام دهنده خارش هاي پوستي ، کهير و آلرژي هاي پوستي است.ضماد زردچوبه ،آلرژي ها و خارش هاي پوستي را برطرف ساخته و عفونت هاي پوستي به خصوص زخم هاي چرکي و آبسه ها را درمان مي نمايد. ماساژ پوست با جوشانده دم اسب، سبب درمان اختلالات پوستي و التيام اگزما و آلرژي هاي پوستي و خارش دار مي گردد.

خيسانده ترنجبين خارش هاي پوستي را تسکين ميدهد.ضماد تاج ريزي التام دهنده خارش ها و التهابات پوستي و اگزما مي باشد.ضماد پونه، مسکن خارش و آلرژي ها و برطرف کننده لکه هاي پوستي مي باشد. ضماد شکوفه پنبه درمان کننده آلرژي هاي پوستي، اگزما و جوش هاي خارش دار مي باشد.



ماليدن آب به توام با روغن زيتون ناراحتي پوستي، اگزما، آلرژي هاي خارش دار را بهبود مي بخشد (ماليدن اين آب ، شوره سر را نيز برطرف مي کند).شست و شوي پوست با جوشانده پوست ساقه بلوط، اگزما را درمان مي سازد.ضماد برگ تازه يا خشک بارهنگ خارش هاي ناشي از آلرژي هاي پوستي و اگزما را درمان مي کند. ضماد بادام تلخ، تسکين دهنده اگزما و آلرژي هاي پوستي مي باشد. ضماد غوره خشک کوبيده شده با آب ، برطرف کننده خارش پوست مي باشد.جوشانده ريشه اسپند، اگزما و حساسيت هاي پوستي را درمان مي کند.
(تذکر):
الف – استفاده از ماسک هاي کلم، بادمجان، گوجه فرنگي براي افرادي که پوست آنها داراي آلرژي و حساسيت مي باشد توصيه نمي گردد و بهتر است از استفاده آنها بپرهيزيد.
ب – خوردن لوبياي ژاپني به علت داشتن ويتامين pp سوزش و خارش پوست، قرمزي بيش از حد گونه ها و چين و چروک نوک انگشتان را برطرف مي کند.
ج – خوردن کلم براي کساني که خارش هاي پوستي دارند به علت داشتن تيوسيانات که يک ماده مولد گواتر مي باشد مضر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 14:48  توسط مژده  | 



نقطه ا تصال دو زمان گذشته و آينده حال است قدر آنرا بدانيد.
آلبرت انيشتين
سعادت يعني افتخار به گذشته و تلاش براي حال و اميد به آينده
الكساندر دوما
دقت و احتياط هر دو لازمند .....اولي براي رسيدن به پيروزي و دومي براي حفظ آن
ويكتور هوگو
هر قدر روح آدمي لطيف تر و منش او عاليتر باشد درجه ياري بيشتر خواهد بود
ژرژسيمون
زيبايي در صورت نيست زيبايي نوري در قلب انسان است
جبران خليل جبران
خوشبختي يعني هر روز مژده اي خوب شنيدن
ژان پل سارتر
امروز آدمي حتما به ديروز تبديل خواهد شد اما امكان دارد فرداي شما هرگز امروز نشود
اديسون
نيايش اگر به صورت تهاجمي و مصرانه و مستمر انجام گيرد به اجابت مي رسد
الكسيس كارل
اعتبار حقيقي آنست كه پس از مرگ نيز همچنان پابرجا بماند
نيوتن

 دوستار شما   m.k

                               

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 12:47  توسط مژده  | 



my love
+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/27ساعت 14:38  توسط مژده  | 



New Page 1
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 16:20  توسط مژده  | 




نا پايدار
مي خواند و سايه هاي گريزنده خيال
مي تافت در فروغ نگاهش به روشني
گيرم كه بر كني دل سنگين ز مهر من  "
مهر از دلم چگونه تواني كه بر كني"


دستش فشردم از سر پيمان و شور و شوق
كاي در سپهر بخت، فروزنده اخترم
 "گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر
"اين مهر بر كه افكنم اين دل كجا برم


افسرده سر به سينه من بر نهاد خواند
با آتشين دمي كه دم اشك و ناله بود
"هر كو نكاشت مهر و زخوبي گلي نچيد
"در رهگذار باد نگهبان لاله بود


اشك از رخش ستردم و گفتم كه بي گمان
بالين عشق ما دم مرگست و روز رستخيز
"من در وفاي عهد تو چنان كند نيستم
"كز دامن تو دست بدارم به تيغ تيز


ناليد زار و گفت فريدون وفا خوش است
آوخ كه نيست در تو و نيكست روشنم
"درديست بر دلم كه گر از پيش اب چشم
"بردارم آستين، برود تا به دامنم


در چشم كهربايي او خيره زد اميد
گفتم كه اي اميد دل غم پرست من
بگشاي راز و خاطر نازك گران مدار
باشد كه اين گره بگشايد به دست من


لرزيد و گفت آنچه منش جويم اي دريغ
خندان گلي بود كه درين شوره زار نيست
"نقش وفا و مهر به ديباچه حيات
"زيباست ليك در دل كس پايدار نيست


در هيچ سينه نيست دلي گرم و استوار
كز دور روزگار نبيند تزلزلي
بالاي خاك هيچ عمارت نكرده اند
كز وي به دير و زود نباشد تحولي


عشق تو نيز با همه سوگند و اشتياق
گرمست ليك جز هوسي كودكانه نيست
با من بمير زانكه بجز در پناه مرگ
جاويد عشق هيچ كسي در زمانه نيست
                                                                                                                                                                                                                        

m.k دوستار شما

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 12:39  توسط مژده  | 




احساس من غنچه ای است شاید نشکفته در باغ وجود نشسته در انتظار صبح باشد که با نوازش نسیم گونه ات حضور را باور کند بشکفدوبازعطر عشق را در فضای سرد فاصله ببراکند
Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds