منم غریبی سرگردان در کوچه های عزلت
کفن پوش یک دل بی مرهم
تسبیح به دست از حرمت سایه ها می گذرم.
در مرگ لحظه ها
از عرصه صدایی کم رنگ
به آغوش خاموش دلم فرا خوانده می شوم.
صدای پای شب را
دور از چشم باران
دفن می کنم.
شاید محبت در همین نزدیکیها باشد
چراغی سوسو کنان به دست می گیرم
بروم به کوچه های خاموش بی کسی
تنها همدمم آسمان و ماه و و خاک و زمین
هر کدام ره پیموده به سویی
از فراسوی ادراک فضایی بغض آلود می گذریم.
هر کدام همچو خطی موازی
خواب شب گرد عاشق را رنگ می زنیم.
هر کدام اندوه دل خود را
پشت سیاهی سایه درخت نارونی
سبز نگه می داریم.
بعد از تکاپوی یافتنمان
این منم که غریب تر از هر حسی
به لاک خاک آلود احساس خود بر می گردم...








