تبليغاتX
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ ღღღღ ۞ چشمک تک ۞ღღღღ



نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنیها را بهانه روزگار دانستم....! Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

اما... کاش می آمدی تا برایت از راز غربت نشینی ام می گفتم و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی.

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

ندانسته باختمش
آري
باختم دل را
آري
همان دل را
دل تازه بند زده شده را.
به دستش گرفتم
دل را
دل اكنون شكسته را
زين در به آن در
برايش نبود خريداري
كه بخرد دل را
يا بار ديگرش بند زند
نخريدند
بند نزدند
مَردم
نگاهي كنيد
بشكسته دلم
روزگاري دلي بود
دلبري داشت
مَردم
نخريديد
بندش نزديد

 

دختر تنهای شبI Love You Flowers

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 0:5  توسط مژده  | 



 

 

مسافر لحظه ها

 

یک شبنم، این است آن منی که ازسالهای دراز از نخستین روزی که به خویش چشم گشودم،بر دوش کشیده ام.

و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و حضرها و شادی هاغم ها گذشتم و گذراندم و آوردم.

بعد از ان همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم.

در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر،پشتم خم گردیده و استخوان های قلبم به درد آمده است.

و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است واز هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.

و این چنین من باید صدهزار،میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز یا یک شب،روزی از روزها، شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد، امامی خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم .

تا هر چه دورتر بیفتم .

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم،بمانم،افتاده و جان داده باشم. دوست دارم به یاری این سفر از این منزل ازاین لحظه ها و از این خاطرات

هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم،همین...

 

                                                            ((دکتر علی شریعتی))

 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 0:1  توسط مژده  | 



چه خوش باور بودیم
 
تو دل یه کویر زیر نورمهتاب روی شنهای روان با پای برهنه می دویدم مست و خوش باور از این همه زیبایی  ،  اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که خورشید در کمین لحظه هاست.

 

 کودکی ام را خوب به یاد دارم
 
دخترک سیه مو با چشمانی به رنگ ترنم که در کوچه های آتن به دنبال آن پروانه های رنگین و بی گناه بودیم  ،  قرار مون ساعت یک بعد از ظهر ،زمان خواب بزرگتر ها  ،  هیچ نمی دانستم زمان در گذر است تا خواب خفتگان ، خفته را آشفته تر سازد.
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 12:53  توسط مژده  | 




احساس من غنچه ای است شاید نشکفته در باغ وجود نشسته در انتظار صبح باشد که با نوازش نسیم گونه ات حضور را باور کند بشکفدوبازعطر عشق را در فضای سرد فاصله ببراکند
Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds