نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنیها را بهانه روزگار دانستم....! ![]()
اما... کاش می آمدی تا برایت از راز غربت نشینی ام می گفتم و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی.
ندانسته باختمش
آري
باختم دل را
آري
همان دل را
دل تازه بند زده شده را.
به دستش گرفتم
دل را
دل اكنون شكسته را
زين در به آن در
برايش نبود خريداري
كه بخرد دل را
يا بار ديگرش بند زند
نخريدند
بند نزدند
مَردم
نگاهي كنيد
بشكسته دلم
روزگاري دلي بود
دلبري داشت
مَردم
نخريديد
بندش نزديد
چه خوش باور بودیم
تو دل یه کویر زیر نورمهتاب روی شنهای روان با پای برهنه می دویدم مست و خوش باور از این همه زیبایی ، اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که خورشید در کمین لحظه هاست.
کودکی ام را خوب به یاد دارم
دخترک سیه مو با چشمانی به رنگ ترنم که در کوچه های آتن به دنبال آن پروانه های رنگین و بی گناه بودیم ، قرار مون ساعت یک بعد از ظهر ،زمان خواب بزرگتر ها ، هیچ نمی دانستم زمان در گذر است تا خواب خفتگان ، خفته را آشفته تر سازد.
تو دل یه کویر زیر نورمهتاب روی شنهای روان با پای برهنه می دویدم مست و خوش باور از این همه زیبایی ، اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که خورشید در کمین لحظه هاست.
کودکی ام را خوب به یاد دارم
دخترک سیه مو با چشمانی به رنگ ترنم که در کوچه های آتن به دنبال آن پروانه های رنگین و بی گناه بودیم ، قرار مون ساعت یک بعد از ظهر ،زمان خواب بزرگتر ها ، هیچ نمی دانستم زمان در گذر است تا خواب خفتگان ، خفته را آشفته تر سازد.









