تبليغاتX
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ ღღღღ ۞ چشمک تک ۞ღღღღ



تقدیم به او که دوسش دارم
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گفت                                    
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش

من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها

روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا

 تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و  
 
می گفتم

هر که دلداده شد به دلدارش 
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش 
 آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک

 خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه

مهربون باشیم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 12:32  توسط مژده  | 




احساس من غنچه ای است شاید نشکفته در باغ وجود نشسته در انتظار صبح باشد که با نوازش نسیم گونه ات حضور را باور کند بشکفدوبازعطر عشق را در فضای سرد فاصله ببراکند
Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds